مجله مدیران

مدیریت ، کارآفرینی، بازاریابی و اقتصاد

من یاد گرفتم که کارمندان به یک رهبر نیاز دارند نه یک دوست.

مدیر

همانطور که روحیه تیم خراب می‌شد، من زمان بیشتری صرف رمز گشایی از این رفتار مدیر می‌کردم. در نهایت تا زمانی که با او کار می‌کردم هرگز متوجه دلیل رفتار او نشدم.

تجربه کار با او تاثیر ماندگاری در من داشت. سالها بعد، زمانی که شرکت خودم را راه‌اندازی کردم، به خودم قول دادم که هرگز مانند او مدیریت نکنم. می‌خواستم محیطی ایجاد کنم که افراد احساس قدرت کنند. احساس کنند به خاطر کارشان از آنها قدردانی می‌شود و واقعا از کار کردن در آنجا خوشحال باشند.

با این حال، زمانی که سخت در تلاش بودم تا از ایجاد یک محیط سمی که قبلا تجربه کرده بودم، خودداری کنم، از سمت دیگر بام افتادم. من می‌خواستم با کارمندان دوست باشم و همین موضوع باعث شد از بوجود آمدن تضاد جلوگیری کنم و انتظارات مبهمی داشته باشم که در نهایت رابطه به شکست انجامید.

و بالاخره به یک درک کامل رسیدم: کارمندان به یک رهبر نیاز دارند، نه یک دوست.

موضوع در مورد شخص شما نیست.

رهبری بسیار شبیه نقش والدین است. زمانی که شما بچه دارید، آنقدر او را دوست دارید که می‌خواهید همه چیز برای او فراهم کنید. تفکر شما این است که با لذت بردن از لحظه‌های خوب و لوس کردن او با دادن هدایای بسیار، آنها شما را بیشتر دوست خواهند داشت.

حقیقت این است که بزرگ کردن بچه ها به سرگرمی و بازی مربوط نمی‌شود. بلکه وظیفه والدین این است که فرزندان خود را به گونه‌ای بزرگ کنند که به انسانی شرافتمند، قابل احترام و موفق تبدیل شوند. اینکار نیازمند نظم، فداکاری و گرفتن تصمیم‌های سخت است. اگر بهترین‌ها را برای فرزند خود می‌خواهید ابتدا باید به عنوان والدین نقش خود را به خوبی ادا کنید و سپس با او دوست باشید.

همین منطق در مدیریت شرکت نیز صدق می‌کند. به عنوان یک مدیر وقتی کارکنان آرام و راحت هستند و به آنها خوش می‌گذرد، شما احساس خوبی دارید. شما را به عنوان یک “رئیس باحال” می‌بینند. با این حال درست مانند بزرگ کردن بچه‌ها، رهبری و مدیریت به چیزهای بیشتری نیاز دارد. شما نمی‌توانید بدون انگیزه دادن و هل دادن، در رشد، بالغ شدن و کار کردن به آنها کمک کنید.

اگر انتظارات خود را برای آنها مشخص نکنید، آنها را از حاشیه امن بیرون نیاورید و آنها را مسئولیت پذیر نکنید، در مهمترین وظیفه خود به عنوان یک مدیر شکست می‌خورید. تلاش برای اینکه بهترین دوست همه باشید از اساس کار خودخواهانه‌ای است.

مدیریت ربطی به شخص شما و اینکه چقدر شما را دوست دارند، ندارد. مدیریت یعنی اینکه به دیگران کمک کنید به بهترین شخص ممکن تبدیل شوند. و برای اینکار باید دست به کار شده و کارهای سخت انجام دهید.

جلوگیری از تضاد همه چیز را بدتر می‌کند.

من معمولا از تضاد لذت می‌برم. چیزی در آغاز کردن یک جنگ درست وجود دارد که برای من الهام بخش و منشاء انگیزه است. به عنوان یک مدیر ترجیح می‌دهم منفعت سود و امید را به دیگران بدهم تا آنها واقعا کار درست را انجام دهند.

مشکلاتی که این رویکرد به همراه دارد بیشتر از مشکلاتی است که از آنها جلوگیری می‌کند. دلیل آن هم این است که مردم به ندرت خواهان انجام کار اشتباه هستند. زمانی که رفتارها باعث نا امیدی می‌شوند و یا با انتظارات تطابق ندارند، اغلب به دلیل تفاوت در درک و مشاهده است. تنها کاری که اجتناب از تضاد می‌کند این است که یک وضعیت بد را بدتر می‌کند.

در عوض مدیران باید انتظارات خود از افراد را شفاف بین کنند. حتی زمانی که بیان کردن آن ناراحت کننده باشد. برای مثال در شرکت ما ساعات کاری متغییر است. اگر یکی از کارکنان بخواهد از ساعت 8:30 تا 5:30 کار کند، ایرادی ندارد. با این حال افرادی هستند که به دلیل ماهیت کارشان باید راس ساعت 8 در شرکت باشند.

در گذشته در بیان این قانون مشکل داشتم. اول به این دلیل که امیدوار بودم افراد خودشان کار درست را انجام دهند. دوم اینکه از گذاشتن قوانین دوگانه متنفر هستم. در نتیجه هیچ چیز نمی‌گفتم. این رویکرد نه تنها ضعف دارد بلکه بی تاثیر نیز می‌باشد.

کاری که باید می‌کردم این بود که با آن افراد صحبت کرده و شرایط را برای آنها توضیح می‌دادم. ابهامی که در نتیجه اجتناب از تضاد بوجود آمده بود منجر به سردرگمی و سرخوردگی شد.

قبول کنید که مدیریت یک شغل انفرادی است است.

مردم هنوز هم به مدل مدیریت هرمی اعتقاد دارند که در آن پادشاه در بالای هرم نشسته است و توسط اعضای تیم که تلاش می‌کنند او را خوشحال کنند، پشتیبانی می‌شود. اما حقیقت این است که مدیریت واقعی مانند یک هرم برعکس است و تمام سازمان به یک مدیر متکی هستند تا از کارهای آنها پشتیبانی کند.

به هیچ وجه نمی‌توان از این واقعیت فرار کرد که مدیریت از اساس نقشی است که باید به تنهایی ایفا شود. شما هیچ دوست و همتایی ندارید و اگر تلاش کنید دوست صمیمی کسی باشید به زیان شرکت عمل کرده‌اید. رهبری یعنی دیگران را بر خودتان و شرکت را بر همه چیز مقدم بدانید. و این نیاز به نظم، فداکاری و شجاعت دارد.

اگر کار درست را برای اشخاص و در کل برای شرکت انجام دهید، همیشه محبوب نخواهید بود. در حقیقت به یک قلمرو نیاز دارید، چون کارکنان به مدیر نیاز دارند نه دوست.

منبع



http://www.forbes.com/sites/chrismyers/2016/09/08/how-i-learned-that-employees-need-a-leader-not-a-friend/#5ac27c969b69

(Visited 24 times, 1 visits today)